چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

خرید بک لینک

تو نیلی چشات خیسه آدم می ترسه بنویسه چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...

ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 2:12

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل باطلان را میکشند

باقیان از باقیان هم سرخوشند

ناریان مر ناریان را جاذباند

نوریان مر نوریان را طالباند

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...

ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 2:12

آنچ تو گنجش توهم میکنی زان توهم گنج را گم میکنی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...

ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 2:12

تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارمبی خبر شو که خبرهاست در این بی خبریتا شدم بیاثر، از ناله اثرها دیدمبی اثر شو که اثرهاست در این بی اثریتا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخریدبی هنر شو که هنرهاست در این بی هنریسرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ ندادبی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمریتا سر خود نسپردیم به خاک در دوستخاطر آسوده نگشتیم از این دربه دریبیستون تاب دم تیشهٔ فرهاد نداشتعشق را بین که از آن کوه گران شد کمریپری از شرم تو در پرده نهان شد وقتیکه برون آمدی از پرده پی پردهدریشهرهٔ شهر شدم از نظر همت شاهتو به خوش منظری و بنده صاحب نظری چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...

ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 221 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 3:07

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدتوان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدتآن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهایوان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدتآن نفسی که باخودی بسته ابر غصهایوان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدتآن نفسی که باخودی یار کناره میکندوان نفسی که بیخودی باده یار آیدتآن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهایوان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدتجمله بیقراریت از طلب قرار تستطالب بیقرار شو تا که قرار آیدتجمله ناگوارشت از طلب گوارش استترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدتجمله بیمرادیت از طلب مراد تستور نه همه مرادها همچو نثار آیدتعاشق جور یار شو عاشق مهر یار نیتا که نگار نازگر عاشق زار آیدتخسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسداز مه و از ستارهها والله عار آیدت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...

ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 3:07

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

به همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه... یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...

ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 3:07

صفحه بندی